to cheshmato mibandi age dastamo begiri shayad az larzeshe dastam ya az in baroone ashkam k mirizan rooye labham beshnavi sedaye eshqo eltemase qalbe manro to az in dele kaviri
akh b emiramo nabinam too delet qosei bashe eshqe man akhe mitoone marhame zakhme to bashe.age khasti too ye lahze qosehato pas migiram man baraye to mimiraaaaaaam
kash bedooni dooset daram bejoz to eshqi nadaram
kash bedooni be yade to cheshmamo roo ham mizaram
kash bedooni royaye man hamishe ba to boodane
kash bedooni k qalbe man faqat vase to mizane
+ نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت
8:5 PM  توسط ساینا چمنی
|
hey baby when we are together doing things that we love
every time you'r near i feel like i'm in heaven feeling high
i don't want to let go boy
i just need you to know boy
i don't wanna run away baby
you're the 1 i need tonight
i just wanna die in your arms here tonight
i don't wanna run away,i want to stay for ever
through time & time
no promises
i don't wanna run away,i don't wanna be alone
baby now i need to hold you tonight
now & for ever my love
+ نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت
7:52 PM  توسط ساینا چمنی
|
بد جوری دلم گرفته
بغض داره خفم می کنه
دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم واسش ی ذره شده
بابا خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه شدم تا کی بریزم تو خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می خوام داد بزنم بگم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آوردم دیگه نمی کشم
دلم واسه دعواهامون واسه آغوشت واسه همه چیت تنگه
ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش می شد سوم تیر و از تقویم پاک کرد
دارم با همه وجودم تنهایی رو حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس می کنم
ای کاش درکــــــــــم می کردن
من تنهام هر چقدرم ازش فرار میکنم بیشتر بهم نزدیک می شه
دیگه شدم خود مترســـــــــــــــــــــــــک تنــــــــــــها ترین تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شاید واسه همینه ک کسی درکم نمی کنه چون کسی مثه من نیست
بازم اشکام دارن قطره قطره پایین میان و دریغ از دستی ک گونمو نوازش کنه و بگه
آروم بــــــــــــــــــاش
+ نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت
4:7 PM  توسط ساینا چمنی
|
خسته ام
از تنها اشک ریختن
از تنهایی تو این شهر غریب قدم زدن
از دردودل با خرس کوچولوی قرمزم
از پاک کردن اشک هام با دست های سرد و بی روح خودم
از دیوانه وار و نا امید زندگی کردن
از تنهایی تو آخرین دقایق سال
خدایا ۳۶۵ روز داری و۱۲ ماه چرا درست آخرین ماه و آخرین روز و دقیقه نود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته ام از جشن تولدهایی ک خودم بودم و تنهاییم....
امسالم مثال هجده سالی ک گذشت تنهام
حتی عزیزترینم هم این روزها پیش من نیست
ای کاش می دونست چقدر این روزها احساس تنهایی می کنم...
ای کاش
+ نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت
6:47 PM  توسط ساینا چمنی
|

تا آن سوی ابدیت
با پای پیاده
دست در دست خورشید
پا به پای ماه
هم سوی ستاره ها
به دنبالت می آیم
تا شاید
در آن سوی ابدیت نشانی از تو بیابم
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت
12:48 PM  توسط ساینا چمنی
|
شنیدم برگ ها در خزان زندگیشان وقتی می افتند که احساس می کنند به زرینه شدند قرینند .
حال از این بیم دارم که تو هم افتاده باشی و من صدای افتادنت را نشنیده باشم .
شاید هم مثل قاصدک در سکوت پرواز کرده ای .
اما
هراس من از این است که در کنارم باشی و من همچون کبوتری شکسته بال در پی تو باشم .
شاید تو را بیابم...
شاید...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت
11:37 AM  توسط ساینا چمنی
|
... چه حس غریبی ست وقتی تمام چشم ها به تو خیره می شوند و تو حتی یک نگاه هم نمی توانی نثار آنها کنی.
چه حس غریبی ست که تو به همه لبخند می زنی و دیگران فقط به تو خیره می شوند.
چه حس غریبی ست که تو با همه مهربانی و همه با تو نا مهربان.
و چه حس غریبی ست که تو تنهاترینی...

+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت
7:15 PM  توسط ساینا چمنی
|

از خداوند آرزوی
سربلندی.سرخوشی.سرافرازی.سخاوت.سلامتی.سالاری و سرزندگی را خواستاریم تا :
هفت سین زندگیمان همیشه پایدار
هفت روز هفته مان شاد
و هفت ستاره یمان در هفت آسمان همیشه درخشان باشد
آمــــــــین
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت
8:3 AM  توسط ساینا چمنی
|

آسمان خون میگرید!
خورشید سرد گشته!
زمین گویی مرده است!
دریا دیگر جایی برای رودخانه های تازه وارد ندارد!
درختان سر خود را با غرور بالا نمی گیرند. سر در گریبان شده اند!
ابرها لباس عزا بر تن کرده اند!
و آن قطره که از چشم دخترک تنهای شب. پاسبان ستاره ها افتاده. نخستین بار تبسمی بوده. مدتی دوستی نام داشته. اکنون اشک نامیده می شود!
کجائید فرزندان آدم که این بی عدالتی را ببینید؟!!!
+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت
10:44 AM  توسط ساینا چمنی
|
خدایا تا کی چوب بی عدالتی رو بخوره و سکوت کنه؟!
تا کی شبا به جای لالایی مادرش با شمردن زخم های دستهاش به خواب شیرین کودکی(که برای اون خواب تلخ کودکیه) بره؟!
تا کی برای رهایی از سرکردن گشنگی شب تا صبحش التماس آدما رو بکنه؟! آدمایی که شاید هیچی نیستن!
تا کی از بی تفاوت رد شدن آدما از کنارش تنش مثل بید بلرزه و خودش رو برای یه کتک حسابی آماده کنه؟!
تا کی برای رخنه کردن محبت توی دل آدما سر چهار راه ها گل بفروشه؟! محبتی که نمی دونه چه رنگیه؟ چه شکلیه؟ و چه طعمی داره؟
خدایا تا کی...

+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت
12:44 PM  توسط ساینا چمنی
|