![]() |
![]() |
|
| دیوار هم اگر فرو ریخت نخواهم افتاد. تنها تکانی شاید...! |
|
تا آن سوی ابدیت با پای پیاده دست در دست خورشید پا به پای ماه هم سوی ستاره ها به دنبالت می آیم تا شاید در آن سوی ابدیت نشانی از تو بیابم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:48 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
شنیدم برگ ها در خزان زندگیشان وقتی می افتند که احساس می کنند به زرینه شدند قرینند . حال از این بیم دارم که تو هم افتاده باشی و من صدای افتادنت را نشنیده باشم . شاید هم مثل قاصدک در سکوت پرواز کرده ای . اما هراس من از این است که در کنارم باشی و من همچون کبوتری شکسته بال در پی تو باشم . شاید تو را بیابم... شاید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 تیر1386ساعت 11:37 AM توسط ساینا چمنی |
|
|
... چه حس غریبی ست وقتی تمام چشم ها به تو خیره می شوند و تو حتی یک نگاه هم نمی توانی نثار آنها کنی. چه حس غریبی ست که تو به همه لبخند می زنی و دیگران فقط به تو خیره می شوند. چه حس غریبی ست که تو با همه مهربانی و همه با تو نا مهربان. و چه حس غریبی ست که تو تنهاترینی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 فروردین1386ساعت 7:15 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
از خداوند آرزوی سربلندی.سرخوشی.سرافرازی.سخاوت.سلامتی.سالاری و سرزندگی را خواستاریم تا : هفت سین زندگیمان همیشه پایدار هفت روز هفته مان شاد و هفت ستاره یمان در هفت آسمان همیشه درخشان باشد آمــــــــین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 8:3 AM توسط ساینا چمنی |
|
|
آسمان خون میگرید! خورشید سرد گشته! زمین گویی مرده است! دریا دیگر جایی برای رودخانه های تازه وارد ندارد! درختان سر خود را با غرور بالا نمی گیرند. سر در گریبان شده اند! ابرها لباس عزا بر تن کرده اند! و آن قطره که از چشم دخترک تنهای شب. پاسبان ستاره ها افتاده. نخستین بار تبسمی بوده. مدتی دوستی نام داشته. اکنون اشک نامیده می شود! کجائید فرزندان آدم که این بی عدالتی را ببینید؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 بهمن1385ساعت 10:44 AM توسط ساینا چمنی |
|
|
خدایا تا کی چوب بی عدالتی رو بخوره و سکوت کنه؟! تا کی شبا به جای لالایی مادرش با شمردن زخم های دستهاش به خواب شیرین کودکی(که برای اون خواب تلخ کودکیه) بره؟! تا کی برای رهایی از سرکردن گشنگی شب تا صبحش التماس آدما رو بکنه؟! آدمایی که شاید هیچی نیستن! تا کی از بی تفاوت رد شدن آدما از کنارش تنش مثل بید بلرزه و خودش رو برای یه کتک حسابی آماده کنه؟! تا کی برای رخنه کردن محبت توی دل آدما سر چهار راه ها گل بفروشه؟! محبتی که نمی دونه چه رنگیه؟ چه شکلیه؟ و چه طعمی داره؟ خدایا تا کی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 دی1385ساعت 12:44 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
من و سایه ام باز هم راه خواهیم رفت و من برایش قلب خواهم دوخت چشم خواهم کشید کفش خواهم خرید دستهایش را رنگ خواهم زد... من و سایه ام باز هم راه خواهیم رفت خواهیم خندید خواهیم گریست و من برایش سایه بان خواهم بود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 دی1385ساعت 12:7 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
امروز روزی است که از خاک تا افلاک. زمین و زمان. دریاها. ستاره های روشن و خاموش. همه و همه به سوی تو فریاد می زنند و پیغامی بزرگ را به ما نوید می دهند و آن پیغامی نیست جزء میلاد شخصی همچون تو. پس من هم آنها را در دادن این مژده مبارک یاری می دهم و می گویم : مهربانم. همدمم. نازنینم: روزی که در زندگیم جاودانه است روز تولد توست تویی که با تمام وجود دوستت دارم. «تولدت مبارک» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 7:2 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
هیچ صدایی به نرمی صدای تو نیست وقتی نشانه هایت را بر سرم می پاشی و من عروس تمام رفتن ها و نرفتن ها می شوم شناور در رودخانه ای بی جهت که سوی توست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آذر1385ساعت 5:35 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
...و گاهی ترنم فراموشی چقدر خوبست مثل زمانی که مه غلیظ و غلیظ تر می شود وتو حتی لََََه له روزهای نخستین را از یاد خواهی برد و برای هر سوال بی دلیلی پی جواب نخواهی گشت من به فراموشی مدیونم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 12:13 PM توسط ساینا چمنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهربانا!با دلی بشکسته رو سوی تو کردم
رو کجا آرم اگر از در گهت گوئی جوابم؟ بیکسم در سایه ی مهر تو میجویم پناهی از کجا یابم خدائی گر بکویت ره نیابم؟ |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
دلمشغولی های آقای حمزه ئی آواژیک خزان آرزوها چای تلخ نامه های بی مقصد شبکه محمد تاریکه دل روز مبادا |
|
RSS
|